تبليغاتX
آسمانم بود و مهتابم نبود
و مهتاب برای همیشه خاموش گشت..

دعوتت میکنم امشب به نبودنم، به یادم              تو به من دنیا رو دادی، من به تو ، خاطره دادم

سلام دوستان !

آخرین سلامِ مهتاب رو هم ازتاریکی های این آسمان گرفته و بی ستاره  اش پذیرا باشید

سلام به همه ی شما خوبان که خوبی هاتون رو بی دریغ در طبق اخلاص و مهربانی گذاشتید و آسمان تاریک دلم رو با نور گرم محبتهای پاکتون صفا بخشیدید.

آین آخرین آپ منه با اینکه دیگه نمی خوام بنویسم اما حرف اونقدر زیاده که فکر می کنم اگر تا ابد هم بنویسم

باز هم کم نوشتم( واسه همین دوتا آپ کردم ) آخه چه طور می شه از دوستای با محبتی مثل شما عزیزان خدا حافظی کرد و دلتنگی بی شما بودن رو تنها با کلمات بی صدا به تصویر کشید...

اما : "چا ره این است و ندارم به از رای دگر "

باید برم، تا شاید در این رفتنها خودم رو که در بیابان تاریک نا امیدی گم شده ام،  پیدا کنم

باید برم تا شاید بتونم برگردم ....این سفر حتی اگر بازگشتی هم در پی نداشته باشه لازمه.

فقط تنها زمانی برمیگردم که ناامیدی رو برای همیشه شکست داده باشم وبتونم زندگی رو با تمام زیبایی های لحظاتش لمس بکنم

تنها وقتی برمی گردم که بتونم وافعا یک  "مهتاب " باشم و نور افشانی کنم... نه اینکه از تاریکی ها بگم....

اما امروز چاره ای جز رفتن ندارم ::::: :::::

دلم برای همه تون تنگ می شه برای محبتهاتون، برای مهربونی هاتون ، برای همدردی هاتون

برای همه ی اون عزیزایی که همیشه شرمنده محبتاشون بودم همه ی اونایی که شاید فقط یک بار برام کامنت گذاشتند یا حتی اونایی که مطالبم رو خوندند و هیچ نظری ندادند و یا اونایی که بعد از رفتن من این مطالب رو میخونند

می خوام تو این آپ آخری از دوستای خوب و عزیزم که همیشه همراهم بودند تشکر کنم

از" آقا کامبیز" گل که  با یه" روح سرگردون " پا به آسما ن بی ستاره ام گذاشت و گرمای مهربونی های "عصر یخی اش  " رو به تنهایی های دل مهتاب بخشبد

 "کافر" که  "دایره ی کفرش " راهی بود برای رسیدن به سرزمین صلح و دوستی

 "شباهنگ"ِبی ریا که آواز دلتنگی های  "سرزمین تنهایی اش " آرامشی بود برای شبهای ابری آسمان

 بی ستاره." لیلی" خوبم ، که هر چند آسمان بی ستاره رو زیاد به قدمهای نازش مزین نمی کرد اما همیشه یار و یاورم بود.."آقا سعید" که نظرات مختصر و مفیدش باعث  دلگرمی ام بود "سحر خانوم گل" که مدت خیلی کوتاهی افتخار آشنایی باهاش رو داشتم ولی توهمین مدت کوتا  صفای روح پاک و مهربونش رو می شد حس کرد" مبینای خوبم " که  هر وقت که دلم میگرفت دست  به دامن  "امید محالش " می شدم تا بتونم بار دیگه لبخند بزنم

"سیاوش "که تو هر دو آسمون بی ستاره اولین ستاره بود هر چند خیلی زود آسمان بی ستاره رو ترک کرد

لارا خانوم و مهتاب خانوم ، که دلم می خواست بیشتر با هاشون باشم .....و...و..و...همه ی اون عزیزانی که حافظه ی کند من یارای به یاد آوردن اسم تک تک شون رو نداره.

مگه می تونم محبتها و مهربونی های دوستای گلی مثل شما ها رو با نوشتن و اسم بردن ،جبران یا حتی بیان کنم؟؟!!!مطمئنم نمی تونم پس با تمام شرمندگی ازخالی بودن دستم ،بیشتر از این درد سرتون نمی دم

می رم تا برگردم، تا اون موقع دلم برا ی تک تک تون تنگ می شه به وبلاگهای قشنگتون سر میزنم چون دوری تون رو نمی تونم تحمل کنم و به خوندن مطالب قشنگتون دل بستم.

 اما فقط وقتی بر می گردم که یکی دیگه شده باشم....مهتابی، که لایق دوستی دوستای خوبی مثل شما باشه

"برام دعا کنید بتونم برگردم اگه ازم خبری نشد بدونید که نا امیدی پیروز شده"

THE END

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط یک سراب | 

حالمان بد نيست، غم کم می خوريم

کم که  نه! هر روز،  کم کم می خوريم

آب می خواهم ،
سرابم، می دهند

عشق می ورزم ،  
عذابم
می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب !

از چه بيدارم نکردی ، آفتاب ؟!

 

خنجری بر قلب بيمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نا مرد بر پشتم نشست

از غم نامردمی ، پشتم شکست

عشق ، آخر، تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق،  اگر اين است" مرتد" می شوم

خوب، اگر اين است من" بد "می شوم


بس کن ای دل ، نابسامانی بس است

کافرم ! ديگر مسلمانی ،  بس است

در ميان خلق ،  سردرگم شدم

عاقبت آلوده ی مردم ،  شدم

بعد از اين،  با "بی کسی "خو می کنم

آنچه در دل داشتم  ، رو می کنم

نيستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم  ، بت پرستم  ، بت پرست.

بت پرستم ، بت پرستی کار ماست

چشم مستی ، تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب ، تر می کنم

طالعم شوم است ،  باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام !؟

قفل غم بر درب سلولم ، مزن

من خودم  ، خوشباورم،  گولم مزن

من نمی گويم که ، خاموشم مکن

من نمی گويم ،  فراموشم مکن

من نمی گويم که با من ،  يار باش

من نمی گويم مرا غمخوار باش

من نمی گويم ، دگر گفتن ، بس است

گفتن اما هيچ ،
نشنفتن ، بس است


روزگارت باد، شيرين ، شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه ، در شهر شما ياری نبود ؟!

قصه هايم را خريداری نبود؟!

وای...رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از در و ديوارتان خون می چکد

خون من ، فرهاد ، مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

اينهمه خنجر ، دل کس خون نشد ؟!

اين همه ليلی کسی مجنون نشد ؟!

آسمان خالی شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن ، گر نباشد پيشه ام

بويی از فرهاد  ، دارد تيشه ام

عشق از من دور ، پايم لنگ بود

قيمتش بسيار،  دستم تنگ بود

گر نرفتم، هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد ، دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد ؟
نه.


فکر دست تنگ ما را کرد ؟
نه.

هيچ کس از حال ما پرسيد ؟
نه.

هيچ کس اندوه ما را ديد ؟
نه.

هيچ کس اشکی برای ما نريخت

هر که با ما بود، از ما می گريخت...

چند روزی هست، حالم دید نی است

حال من از اين و آن پرسيدنی است

گاه ، بر روی زمين زل می زنم

گاه ، بر حافظ، تفال می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت

" ما ز ياران چشم ياری داشتيم ..........................  خود غلط بود آنچه می پنداشتيم "

                                                                                                         

                                                                                                                    شاعر:؟



 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط یک سراب | 

مدتها بود می خواستم این شعر استاد " مشیری" رو که خیلی هم دوستش دارم و اسم وبلاگم

:::آسمانم بود و مهتابم نبود:::

رو هم از همین شعر گرفتم بذارم تو وبلاگ ، اما نمی شد مثل اینکه حالا وقتش شده

*************

نغمه ی خاطر نواز مرغ شب ، کاروان ماه می پیمود راه

نیمه شبها آسمان را عالمی است ، آه اگر این آسمان ، بی ماه ، بود...

از جهان آرزوها ، بوی جان ، بر فراز باغ ، دامن می کشید

از بهشت نسترنها می گذشت ، بال خود بر گونه ی من می کشید

اختران ، قندیلها آویخته ، زیر سقف معبد نیلوفری

کهکشان ، لرزنده همچون دود وعود ، می کند در بزم ماه افسونگری

رازهای خفته در آفاق دور ، در سکوت نیمه شب جان ، می گرفت

پر به سوی آسمانها می گشود ، دامن ماه درخشان می گرفت

خوشتر از شبهای مهتاب ِ بهار ، عالم دیگر کجا دارد خدا ؟؟؟؟

عالم عشق و امید و آرزو ست

                 """    عالم تنهایی و اندیشه ها  """

در فضای روشن و بی انتها ، راه سوی آسمانها باز بود

چشمه ی نور وصفای ماهتاب

                      روح من ،  دیوانه ی پرواز بود...

نیمه شب ،  بر عالم افلاکیان ، با دلی افسرده می کردم نگاه

همچنان در پهن دشت اشتیاق ، کاروان ماه می پیمود راه...

اشک حسرت  ، چهره ام را می گداخت

                دیگر از غم ،  طاقت وتابم نبود

زانکه در این کوره راه زندگی

" آسمانم بود و مهتابم نبود "

پرده ی جانکاه ظلمت ،  را بسوز

ای دل ِمن ، شعله ی آهت ، کجاست ؟؟!!

جانم ازاین تیرگی  ، بر لب رسید

آسمان ِعمر من ، ماهت ، کجاست؟؟؟!!!

* فریدون مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط یک سراب | 

خیال خام پلنگِ من ، به سوی ماه جهید ن بود

و ماه را از بلندایش  ، به روی خاک کشیدن بود

گل شکفته ، خدا حافظ  ..اگر چه لحظه ی دیدارت

شروع وسوسه ای در من ،  به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم  ، موازیان به نا چاری

که هر دو در باورمان ، ز آغاز ، به یکد گر نرسید ن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد، اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه  ، بها نه اش ، نشنیدن بود

.............

****

*************

چه سر نوشت غم انگیزی است که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط یک سراب | 

اینبار میخواستم به بهانه ی نزدیک شدن والنتاین یه آپ بکنم و بگم  باوجود اینکه این جشن برگرفته از فرهنگ غربیهاست اما هر چیزی که بهانه ای برای شاد بودن و شاد کردن باشه ارزش نوشتن و فکر کردن رو داره ...

اما با دیدن مطلبی در یکی از کلوبها  که دوست عزیز مون "آقای احمد کامبخشی" به نقل از "دکترسپنتا" نوشته بودند نظرم عوض شد، بذارید یه چیزی رو همین جا اعتراف کنم:

 من بعنوان یک ایرانی در مورد جشن" مهرگان" خیلی خیلی کمتر از جشن"والنتاین "می دونم...

 با خوندن این مطلب بهتردونستم اون رو تو وبلاگم بذارم تا اگر دوستای عزیزم هم مایل بودند در این مورد چیزی بدونند بتونند استفاده کنند

}}}پس لطفا اگه این پست رو می خونید تاآخر بخونید{{{

 

 

 ""تا مهرگان داريم به والنتاين نياز نداريم"'"

 

اجازه بدهيد در آغاز اين يادداشت کوتاه بگويم که نه تنها من به هيچ روي با ارزش­هاي فرهنگ غربي مخالف نيستم، برعکس بر اين باورم که فرهنگ همه­ي ملت­ها ارزش­هايي دارد که شايسته­ي ستايش­اند و قطعا فرهنگ کشورهاي غربي و حتي عربي هم از اين گونه­اند. اما اين هرگز به اين معنا نيست که ما به ارزش­هاي فرهنگي خودمان پشت پا بزنيم و نابخردانه شيفته­ي فرهنگ ديگران شويم.
فرهنگ پربار ما ايرانيان سرشار از آيين­هاي شاد و غرور آفرين است که هر يک به نوبه­ي خود جزيي از ميراث معنوي بشري به شمار مي­روند و اين وظيفه­ي ما ايرانيان را در پاسداشت اين ميراث ارزشمند بشري از ديگران بيشتر مي­کند.

من به آرمان جهاني شدن يا فرهنگ جهاني احترام مي­گذارم؛ اما اين بدان معنا نيست که بپذيريم تا يک فرهنگ بر ديگر فرهنگ­ها مسلط شود و اين ابزاري بشود براي سلطه­ي اقتصادي و سياسي يک يا چند کشور بزرگ بر ديگر ملت­ها.
جهاني شدن از ديدگاه من يعني اين که همه­ي ملت­ها همچون اعضاي يک خانواده، هرآن چه را که دارند بر سر يک سفره­ به گستردگی جهان بگذارند و هر يک به فراخور نيازشان از آن توشه برگيرند.
همان اندازه که «کريسمس» حق دارد جهاني بشود، «نوروز» هميشه پيروز هم حق دارد که جهاني شود. همان اندازه که «ولنتاين» حق دارد جهاني باشد، "مهرگان" ما نيز حق دارد که جهاني باشد.

حال اگر مي­بينيم که ما داريم آهسته آهسته آيين­هاي زيباي خودمان را فراموش مي­کنيم و دل به نغمه­هاي ديگر مي­سپاريم از دو حال خارج نيست :

يا ما دچار يک بي­غيرتي عظيم فرهنگي شده­ايم ؛ يا در يک خواب عميق فرهنگي فرو رفته­ايم،

وگرنه کدام ملت را سراغ داريد که به اين آساني تن به استعمار فرهنگي بسپارد و صدايش هم در نيايد.
شوربختانه چند سال است که ترويج کنندگان فرهنگ غربي مي­کوشند که جشن ولنتاين را به جاي جشن کهن و ايراني مهرگان در ايران ترويج کنند.
"ولنتاين "(Valentine) که «جشن عشاق» يا «روز پسر» نيز ناميده مي­شود، همه ساله در 14 ماه فوريه توسط مسيحي­ها، گرامي داشته مي­شود.

14 فوريه براساس يک باور قرون وسطايي روز جفت گيري پرندگان است.
از سوي ديگر مشهور است که در دهه­ي سوم مسيحي در رم و در زمان امپراتوري «کلاديوس دوم» کشيشي به نام «والنتيوس» يا «وَلنتاين» که بعدها به نام «سنت ولنتاين» يا «ولنتاين مقدس» معروف شد، برخلاف دستور صريح امپراتور، دختران و پسران را به عقد هم در مي­آورد. در آن زمان امپراتور رُم تصور مي­کرد که سربازان مجرد، نسبت به سربازان داراي همسر، جنگجويان بهتري هستند، از اين روي ازدواج را براي سربازان خود ممنوع کرده بود.
امپراتور از اين خودسري ولنتاين رنجيد و دستور بازداشت او را صادر کرد. اما ولنتاين در زندان هم بيکار ننشست و به دختر کور زندان بان خود دل بست و در پايين اولين نامه­ي عاشقانه به آن دختر، نوشت:

"از طرف ولنتاين تو ...."
چنان که گفته شد، برخي از پژوهشگران بر اين باورند که چون در قرون وسطي روز 14 فوريه را روز جفت يابي پرندگان مي­دانستند به همين دليل بعدها که قرار شد روزي را براي عشاق نام­گذاري کنند تاريخ 14 فوريه و نام ولنتاين را در هم آميختند و آن را روز عشاق ناميدند.
ولي گروه ديگر معتقدند که جشن روز ولنتاين يک رسم قديمي است که ريشه در يک جشنواره (فستيوال) رومي دارد. رومي­هاي غير مسيحي در ميانه ماه فوريه که براي آن­ها آغاز بهار بود يک جشنواره به نام

 " لوپرکاليا " (LUPERCALIA) داشتند. در بخشي از اين جشنواره دخترها نام خود را مي­نوشتند و درون جعبه­اي مي­انداختند و پس از آن هر پسر يک نام را به صورت شانسي از درون جعبه بر مي­داشت. به اين ترتيب آن دو در طول جشنواره به عنوان دوست پسر و دوست دختر با هم بودند. البته در مواردي اين دوستي به ازدواج هم مي­انجاميد. بعدها کليسا تصميم گرفت که اين جشنواره را به نفع خود مصادره کند و به يک جشن مسيحي و يادبود روز اعدام کشيش «سنت ولنتاين» تبديل کند.
روز ولنتاين تا سده­ي 17 مسيحي هنوز روزي ناشناخته بود. در سده­ي 18 نوشتن پيام­هاي عاشقانه و ارسال آن به صورت معمول درآمد. امروزه ولنتاين در حقيقت وسيله­اي براي ترويج مسيحيت در کشورهاي غير مسيحي قرار گرفته و مبلغان مسيحي از راه ولنتاين مي­خواهند جايي براي خود در دل مردم باز کنند و بسياري از بازرگانان کشورهاي غربي هم مي­کوشند تا با بهره برداري از ولنتاين، انواع کارت پستال­هاي پر زرق و برق و محصولات فانتزي خود را به جوانان کشورهاي جهان بفروشند و به کسب و کار خود رونق بيشتر دهند و تبليغات روي اينترنت و شبکه­هاي ماهواره­اي تأييدي بر همين نکته است. گواه اين ادعا آمار منتشر شده از فروش انواع هديه روز ولنتاين از شکلات و گل و کارت گرفته تا ديگر اجناس است. براي نمونه طبق آمار در انگلستان در روز 14 فوريه سال 2001 تنها 22 ميليون پوند صرف خريد گل شده است و از سوي انگليسي­ها 7 ميليون شاخه گل سرخ و 12 ميليون کارت تبريک ارسال شده است!!!
اما در ايران! چرا ولنتاين اين شانس را داشته است که طي چند سال گذشته خود را بر فرهنگ ما تحميل کند؟؟؟؟؟!!!!

 شايد نقش رسانه­هاي گروهي داخلي و خارجي در اين ميان ناديده گرفته شود. اما حقيقت اين است که اگر اين رسانه­ها به ويژه شبکه­هاي ماهواره­اي فارسي زبان خارج کشور و يا دوستان وبلاگ نويس، آن قدر که در مورد ولنتاين سخن مي­گويند و مي­نويسند، يک دهم آن هم در مورد مهرگان سخن مي­گفتند امروز جوانان ايراني که تشنه­ي جشن و شادي هستند، اين چنين به آيين­هاي بيگانه دل نمي­باختند.
در چنين شرايطي اگر مسئولان کشور صلاح مي­ديدند و اجازه مي­دادند تا جشن مهرگان آزادانه در ميان همه­ي مردم کشور به ويژه جوانان فراگير شود، ضمن اين که يکي از سنت­هاي زيباي ايراني حفظ شده بود، زمينه براي نفوذ انديشه­ها و سنت­هاي بيگانه به کشور فراهم نمي­شد و

ولنتاين به راحتي جاي خالي جشن مهرگان را در دل جوانان ما پر نمي کرد.

 

 

مهرگان روز عشاق در فرهنگ ايراني است. يکي از آيين­هايي که در روز جشن مهرگان بيش از روزهاي ديگر به آن توجه مي­شود، مهرورزي و ابراز عشق به همه­ي همنوعان و نزديکان، بستگان و دوستان است و افراد به آناني که عشق مي­ورزند، هديه­هاي گوناگون از جمله دسته­اي گل بنفشه هديه مي­دهند.
"مهرگان، اين جشن زيبا را پاس بداريم و فراموش نکنيم که تا مهرگان داريم به ولنتاين نياز نداريم."

و اما در پايان ذکر دو نکته را ضروري مي­دانم .
نکته نخست اين­که برخي از دوستان مي­کوشند تا روز « جشن اسفندگان » را به عنوان روز ولنتاين ايراني معرفي کنند. اما نبايد فراموش کرد که روز اسفندگان، روز زن در فرهنگ ايراني است و هيچ ارتباطي با ولنتاين و پيوند مادي بين يک زوج جوان ندارد. هر چند که ممکن است از نظر زماني (به صورت اتفاقي) نزديکي داشته باشند.
نکته بسيار مهم ديگر تفاوت بنيادين بين مهرگان و ولنتاين است:

مهرگان بر بنيان مهرورزي آگاهانه و خردورزانه و پايدار بر يک پيمان مستحکم اخلاقي بين دو دلداده استوار است.

 اما والنتاين بيشتر مروج عشق­هاي کوچه بازاري و سطحي است.


دکتر" شاهين سپنتا "و برگرفته از تارنماي پژوهشي آريا بوم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط یک سراب | 
 

این نگهبا ن سکوت

 شمع جمعیت تنهایی

راهب معبد خاموشی ها

حاجب در گه نو میدی

سالک راه فراموشی ها

                           چشم بر راه پیامی ، پیکی

                           گرمی بازوی مهری  ، نیست

                           خفته در سردی آغوش پر آرامش یاس

                           که نه بیدار شود از نفس گرم امید

                           سر نها ده است به بالین شبی

                          که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر

ای پرستو برگرد!

ای پرستو که پیام آور فروردینی

بگریز از من بگریز ...

باغ پژمرده ی پامال زمستانها

چشم بر راه بهاری نیست

گرد آشوبگر خلوت این صحرا

گرد بادی است سیه ، گرد سواری نیست....

 

"دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط یک سراب | 

""هفته پیش تولدم بود""

یک سال دیگر گذشت...

هفته پیش ، روزپنجشنبه  ، برابر با 12 بهمن ،  اول فوریه،  روز تولد مهتاب تنهای آسمان بی ستاره بود

یک سال دیگر هم گذشت ،  یک زمستان دیگر رفت ...

یک سال دیگر هم گذشت،  365 روز دیگر ...

 365 غروب و طلوع دیگر را از دست دادم...

356 روز دیگر به مرگ و نیستی نزدیکتر شدم..

365 آسمان بی ستاره را تاریک و بی نور به 365 صبح بی امید گره زدم تا باور کنم که هستم ...

اما باور بودن در میان نبودنها سخت است....

هفته پیش روز تولدم بود

از قبل تصمیم گرفته بودم به کسی نگم

چرا باید روزی رو که برای خودم هم مهم و زیبا نبود برای دیگران مهم جلوه میدادم؟؟؟

با یان وجود تمام روز منتظر یک تلفن ، یک تبریک خشک وخال بودم ..

اما به جز یک دوست مهربان و بامرام به یاد داشت که در این روز نه چندان مهم ، کسی به افراد این دنیای خاک اضافه شده است و دیگر هیچ...

هفته پیش تمام شب رو فکر کردم تا شاید به یاد بیاورم که در طول تمام این روزهای بلند و کوتاه در سراسر این 365 روز که پشت سر گذاشتم چه کار مفیدی کردم که به بودنم شاد باشم

هیچ نیافتم... هیچ ...

""تنها کار مفیدی که کردم فقط همین ترم گذشته یه کوچولو خوب درس خوندم اونم نمی دونم چرا؟؟؟""

واقعا وحشتناکه فقط راه رفتم و اکسیژن هدر دادم اونهم نه یک روز، نه دو روز،

365 شبانه روز

و بازهم راه میرم وبازهم زمین اشغال کرده ام و بازهم زنده ام و به زنده بودنم دلخوش

تا شاید در یکی از این شبها و روزهای گذران و طولانی برای یک بار هم که شده -حتی کوتاه-

زندگی کنم، نه  اینکه فقط زنده باشم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط یک سراب | 

::::::توجه:::::

دوستان خوبم،  ضمن عرض تسلیت به مناسبت ایام سوگواری" ابا عبدالله الحسین(ع)"

می خواستم در خورحال این روزها یه آپ بکنم اما بدبختانه کم آوردم

از همه ی عزیزانی که این آپ رو می خونند عاجزانه میخوام که این آپ رو کامل بخونند و روش فکر کنند

و اگر عزیزی تونست و خواست کمکم کنه ممنو ن می شم

منتظر نظراتتون هستم عزیزان

 

::غربت آفتاب::

""صد دفتر از بلای حسین گر کنی رقم                         نبود یک از هزار برابر چه می کنی""

اینبار می خواهم از عاشورا بنویسم ازعشق ، از کربلا

اینبار می خواهم با قلم شکسته ی خویش از غربت آفتابی  بگویم که چهارده قرن پیش بر بلندای نیزه ها تمام حقانیتش به اهتزاز در آمد اما هنوز هم به غربت همان روز دهم محرم سال 61 هجرت باقی مانده است...

از روزی که خود را شناختیم از زمانی که توانستیم حرفی بر زبان جاری کنیم و دستی بر سینه بگذاریم

و آبی بنوشیم  در گوشمان زمزمه کرده اند :

حسین ، کربلا ، عشق

حسین ، عاشورا ، تشنگی

حسین ، مظلومیت ، شهادت

پدرانمان هنوز هم جرعه آبی نمی نوشند مگر اینکه بر لب تشنه ی حسین و یا رانش سلام بفرستند

اما  مگرحسین که بود؟!

هر بار که پرسیدم هیچکس جوابی نداشت ....

پرسیدم چرا باید گریست ؟؟؟چرا باید بر سینه و سر زد؟؟؟ مگر درعاشورا چه گذشت بر خاندان آفتاب؟؟؟

خواستم از عاشورا بگویم :

سال 61 هجرت ، ظهر دهم محرم ، صحرای داغ و سوزان نینوا ، صدای شیهه ی اسبان بی سوار

خیمه های سوخته ، تیر های نشسته بر پیکرهای بی سر و سرهای بر افراشته بر نیزه های جهل و کین

و فریاد تشنگی فرات که تا ابد شرمسار خواهد ماند

و پیکر چاک چاک ثارا... و عشق که در مسلخ سر در قربانگاه نهاده...

و دیگر هیچ ....

قلم شکسته ام نیز تاب نوشتن چیزی را ندارد که ازدرک عظمت آن عاجزم

مایه ی  بدبختی و شرمساری است برای کسی که خود را عاشق آفتاب میداند و تمام نصیبش از نور درخشان و پاک آن حتی برای روشن کردن زیر پایش هم کافی نیست....

مایه ی بدبختی و شرمساری است برای کسی که خود را شیفته و شیعه ی حسین (ع) می داند

و از حسین  ، تنها یک پیکر بی سر و مظلوم

از عاشورا تنها صدای چکا چک شمشیرها و خیمه های سوخته به یاد دارد

 و کربلا را تنها از تربت پاک و شفا بخشش می شناسد که شاید مرهمی بر دردهای دنیوی اش باشد...

 

:::: بهتر آن است که خاموشی گزینم و در گوشه ای از شرم نشناختن آفتاب بمیرم::::

::::::::::::::::::::::::::::::

 

لطفا قبل از نظر دادن این آپ رو از اول تا آخر بخونید

با سپاس

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط یک سراب | 

 

 

مرا بشکن

تو را با اشک و خون از سینه بیرون راندم  ، آخر هم

که تا در قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را

به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را

مگو با من  ، مگو دیگر، مگو از هستی و مستی

من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم

که گلهای نگاه و خنده ها یم رنگ غم دارد

مرا از سینه بیرون کن ،  ببر از خاطر آشفته نامم را

بزن بر سنگ جامم را

مرا بشکن  ، مرا بشکن...

کنون کز من به جز مشت پری بر آشیان ما نده

و آهی زیر سقف آسمان ما نده ،

بیا آتش بزن این آشیان این بال و پرها را

رها کن این دل غمگین تنها را...

تو را ،  راندم ،

تورا ، راندم که دست دیگری بنیان کند بنای عشق و امید ت

تور ،ا راندم،

ولی هرگز مگو با من ،  که اصلا معنی عشق و محبت را نمیدانی

که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم ...

تورا راندم ، ولی آن لحظه گویی آسمان میمرد

جهان تاریک میشد، کهکشان میمرد

درون سینه ام دل ، ناله میکرد:

باز کن از پای زنجیرم

که بگریزم به دامانش بیاویزم

به او با اشک وخون گویم

مرو!  من بی تو میمیرم....

ولی من در میان های های گریه ، خندیدم

که بی تو ،هرگز، نه آنی،

بی تو  ، یک تک شاخه ی عریان پائیزم

دگر از غصه لبریزم

در این دنیا بمان ، بی من

برای دیگری سرکن نوای عشق قلبی را

بخوان در گوش جان د یگری آوای هستی را

تو ای تنها امیدم ، بی من از آن کوچه ها بگذر

مرا یکدم بیا د آور، بیا د آور که میگفتم :

بیا امید جان من ، بیا تن را ز تیر آرزوها یش جدا سازیم

بیا میعاد خود را بر جهان دیگر اندازیم...

بیاد آمد ، که اکنون ، بی تو ، خاموشم....

بیاد آمد – که اکنون – بی تو- خاموشم....

بی تو خاموشم.....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط یک سراب | 

اطلاعیه

بیدن وسیله به اطلاع دوستان عزیزمی رساند به علت بدی شرایط درسی و مصیبت امتحان گرفتگی تا اطلاع ثانوی مشترک مورد نظر خارج از محدوده می باشم

 تا آپ بعدی برام دعا کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط یک سراب | 

نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
 شراره اي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميكشد
نگاه كن
               تمام آسمان ِمن
                                       پر از
شهاب می شود
 تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطر ها و نورها
نشانده اي مرا كنون به زورقي
ز عاجها ، ز ابرها ،  بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره مي كشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
                        ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
          صدای تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسيده ام
به كهكشان ،  به بيكران  ، به جاودان
كنون كه آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بخواه در شبان دير پا
                             مرا دگر رها مكن
                         مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لالاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
 به روي گاهواره هاي شعر من

نگاه كن
                       :::::::: تو ميدمی و آفتاب مي شود::::::::

 

      ::::::::تقدیم به آفتاب درخشان زندگیم:::::::

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط یک سراب | 

چه شد شاعر ، که در باغم  ، گلی ، دیگر نمی روید

به آهنگ قدمهایم  ، کسی شعری نمی گوید

چه بیهوده ،  گل آلوده  ، که بار ان هم نمی شوید

ببین حتی گل ِشب هم ، شب مارا نمی بوید

هنوز از تو در این میدان  ، صمیمی تر،  نمی بینم

از این تنها درخت شب ،  کسی راسر،  نمی بینم

هنوز این من ، هنوز این تو ، قدیمی تر ولی از نو

به جز چشم سیاه تو ،  شبی دیگر نمی بینم

غم چشمان آهو را  ، تو می فهمی

عبور از نور جادو را ،  تو می فهمی

غریق و موج و پارورا ، تو می فهمی

سکوت هر غزل گو را ، تو می فهمی

تو می فهمی ، تو می فهمی ، تو می فهمی ..

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط یک سراب | 

کسي ما را نمی جويد
                 کسي ما را نمی پرسد
                                  کسی تنهايي ما را نمی گريد
دلم در حسرت يک دست
دلم در حسرت يک دوست ...
                    دلم در حسرت يک بی ريایِ مهربان مانده است!
کدامين يار ، ما را می برد ، تا انتهای باغ باراني ...
کدامين آشنا ،  آيا به جشن چلچراغ عشق  ، دعوت مي کند ما را. ..
                 واما با توام ، ای آنکه بی من ، مثل من ، تنهای تنهايی !
تو که حتي شبي را هم به خواب من نمي آيي ...
تو حتي روزهای تلخ نامردی
نگاهت....
                   التيام دستهايت را ،

                                                 دريغ از من، نمي کردی
                                           من امشب از تمام خاطراتم با تو خواهم گفت
من امشب با تمام کودکي هايم ،  برايت اشک خواهم ريخت
من امشب ،  دفتر تقويم عمرم را به دست عاصی دريای نا آرام خواهم داد
همان دريا که مي گفتي تو را در من تجلي مي کند ای دوست. ..
همان دريا که بغض شکوه ها يم در گلوی موج خيزش ، زخم بر ميداشت
و اما با توام
                     ای آنکه بی من  ، مثل من
، تنهای تنهايی!
                            کدامين يار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط یک سراب | 
وجنون ، تبلور همان شبنم احساسی است

که در یک روز سرد ،  بر روی شاخه ی نازک بلوغ

در تقدیر سرما یخ بست...

 

باید امشب بروم...

باید امشب ، چمدانی را که به اندازه ی تنهایی من ، سنگین است ،بردارم و از اینجا بروم

باید امشب بروم..کفشهایم کو؟؟!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط یک سراب | 

 

گاهی میترسم...

آری گاهی میترسم که حتی پیغام هایم را چک کنم ... مبادا خبری از تو  نباشد....

گاهی میترسم...

آن وقت ها که مدت ها بی خبر از تو می مانم  و هیچ جا جز در خاطره ام خبری از تو نیست.

گاهی میترسم که دیگر هرگز جای پایت را نبینم ...

و امروز میترسم که ....

میدانی من از روزی که خودم را شناختم.... از روزی که خود را باور کردم

دانستم که باید بنویسم چون تو میخوانی ...

 من از آن روز به بعد همیشه می ترسم... می ترسم که نیایی یا ... یا نخوانی ...

یا نه!!!  بدتر!!! بخوانی و دوست نداشته باشی.

من همیشه میترسم

اما ....می نویسم

باور کنم یا نه، باور کنی یا نه ، دنیا،  دنیای تلخی است... دنیایی که نه مال من است نه مال تو ...

تلخ است اما حقیقت دارد که هیچ فرقی نمیکند.

هیچ فرقی نمی کند که من باشم یا نه..  اینکه من گاهگاهی کاغذ ها را خط خطی کنم و

 اسم خط خطی هایم راشعر بگذارم یا نه،...اینکه صبح که از خواب بیدار میشوم ببینم.....

 اصلا اینکه صبح از خواب بیدار شوم یا نه.....

بگذارماه هم نتابد، بگذار پرنده ها هم از پشت این تنها پنجره کوچ کنند، بگذار آسمان هم لج کند

و تنها سکه اش را در جیب های شلوار وصله دارش پنهان کند،

بگذار همه دنیا من و نوشته هایم را نادیده بگیرند.

اما این بار این منم که می گویم هیچ فرقی نمیکند.

 آری هیچ فرقی نمیکند اگر خورشید امروز هم نتابد،

 اگر باز هم ستاره ها امشب سرشان را از زیر لحاف ابر بیرون نیاورند،

اگر پرنده ها باز هم آوازشان را از من دریغ کنند.

آری ! هیچ فرقی نمیکند،

 من تا زمانی که عطر یاد تو در حافظه ام پیچیده ،

تا زمانی که باور دارم تو هم چشمانت را به همین آسمان دوخته ای ،

تا روزی که هنوز دفترم تمام نشده،

هرشب ، زیرنور مهتاب کاغذ ها را خط خطی خواهم کرد

 و یادداشت های دلتنگی ام را شعر خواهم نامید.

تا وقتی که می دانم تو هستی ،

تا زمانی که امیدوار باشم روزی سری به خانه ی دلتنگی ام  خواهی زد

 وبر شیرازه ذهن از هم گسیخته ام دستی خواهی کشید

 من می نویسم و باور دارم روزی

– که شاید همین نزدیکی باشد-

 در گذر از کوچه ی انتظار، لحظه ای ناب تو را خواهم دید.

 

 

                                    """ نمی دونم چرا اینار و نوشتم"""

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط یک سراب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دیگر بر هیچ دیواری از عشق نخواهم نوشت
و شروع میکنم، تمام دیروزم را خط زدن
در مسیر دور شدن از شعرهای عاشقانه ،
عزیز ترین چهره ها را هم به باد خواهم سپرد....
حتی نام تو را ، از یاد خسته ام ....
و به نیلوفران آبی قسمت می دهم :
نگو ، نگو که او هم مثل تمام رفته ها رفته است ....
می دانم ، می دانم ، اگر بمانم،تو، نخواهی ماند....

نوشته های پیشین
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
پیوندها
وجدان پاک همیشه آزاد است ( لیلی خودم)
عصر یخی ( آقا کامبیز)
دایره ی کفر ( کافر )
سرزمین تنهایی من ( شبآهنگ )
دوستت دارمها آه چه کوتا هند ( آقا مهدی )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM