![]() |
![]() |
|
| و مهتاب برای همیشه خاموش گشت.. |
|
دعوتت میکنم امشب به نبودنم، به یادم تو به من دنیا رو دادی، من به تو ، خاطره دادم سلام دوستان ! آخرین سلامِ مهتاب رو هم ازتاریکی های این آسمان گرفته و بی ستاره اش پذیرا باشید سلام به همه ی شما خوبان که خوبی هاتون رو بی دریغ در طبق اخلاص و مهربانی گذاشتید و آسمان تاریک دلم رو با نور گرم محبتهای پاکتون صفا بخشیدید. آین آخرین آپ منه با اینکه دیگه نمی خوام بنویسم اما حرف اونقدر زیاده که فکر می کنم اگر تا ابد هم بنویسم باز هم کم نوشتم( واسه همین دوتا آپ کردم ) آخه چه طور می شه از دوستای با محبتی مثل شما عزیزان خدا حافظی کرد و دلتنگی بی شما بودن رو تنها با کلمات بی صدا به تصویر کشید... اما : "چا ره این است و ندارم به از رای دگر " باید برم، تا شاید در این رفتنها خودم رو که در بیابان تاریک نا امیدی گم شده ام، پیدا کنم باید برم تا شاید بتونم برگردم ....این سفر حتی اگر بازگشتی هم در پی نداشته باشه لازمه. فقط تنها زمانی برمیگردم که ناامیدی رو برای همیشه شکست داده باشم وبتونم زندگی رو با تمام زیبایی های لحظاتش لمس بکنم تنها وقتی برمی گردم که بتونم وافعا یک "مهتاب " باشم و نور افشانی کنم... نه اینکه از تاریکی ها بگم.... اما امروز چاره ای جز رفتن ندارم ::::: ::::: دلم برای همه تون تنگ می شه برای محبتهاتون، برای مهربونی هاتون ، برای همدردی هاتون برای همه ی اون عزیزایی که همیشه شرمنده محبتاشون بودم همه ی اونایی که شاید فقط یک بار برام کامنت گذاشتند یا حتی اونایی که مطالبم رو خوندند و هیچ نظری ندادند و یا اونایی که بعد از رفتن من این مطالب رو میخونند می خوام تو این آپ آخری از دوستای خوب و عزیزم که همیشه همراهم بودند تشکر کنم از" آقا کامبیز" گل که با یه" روح سرگردون " پا به آسما ن بی ستاره ام گذاشت و گرمای مهربونی های "عصر یخی اش " رو به تنهایی های دل مهتاب بخشبد "کافر" که "دایره ی کفرش " راهی بود برای رسیدن به سرزمین صلح و دوستی "شباهنگ"ِبی ریا که آواز دلتنگی های "سرزمین تنهایی اش " آرامشی بود برای شبهای ابری آسمان بی ستاره." لیلی" خوبم ، که هر چند آسمان بی ستاره رو زیاد به قدمهای نازش مزین نمی کرد اما همیشه یار و یاورم بود.."آقا سعید" که نظرات مختصر و مفیدش باعث دلگرمی ام بود "سحر خانوم گل" که مدت خیلی کوتاهی افتخار آشنایی باهاش رو داشتم ولی توهمین مدت کوتا صفای روح پاک و مهربونش رو می شد حس کرد" مبینای خوبم " که هر وقت که دلم میگرفت دست به دامن "امید محالش " می شدم تا بتونم بار دیگه لبخند بزنم "سیاوش "که تو هر دو آسمون بی ستاره اولین ستاره بود هر چند خیلی زود آسمان بی ستاره رو ترک کرد لارا خانوم و مهتاب خانوم ، که دلم می خواست بیشتر با هاشون باشم .....و...و..و...همه ی اون عزیزانی که حافظه ی کند من یارای به یاد آوردن اسم تک تک شون رو نداره. مگه می تونم محبتها و مهربونی های دوستای گلی مثل شما ها رو با نوشتن و اسم بردن ،جبران یا حتی بیان کنم؟؟!!!مطمئنم نمی تونم پس با تمام شرمندگی ازخالی بودن دستم ،بیشتر از این درد سرتون نمی دم می رم تا برگردم، تا اون موقع دلم برا ی تک تک تون تنگ می شه به وبلاگهای قشنگتون سر میزنم چون دوری تون رو نمی تونم تحمل کنم و به خوندن مطالب قشنگتون دل بستم. اما فقط وقتی بر می گردم که یکی دیگه شده باشم....مهتابی، که لایق دوستی دوستای خوبی مثل شما باشه "برام دعا کنید بتونم برگردم اگه ازم خبری نشد بدونید که نا امیدی پیروز شده" THE END
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط یک سراب |
|
|
حالمان بد نيست، غم کم می خوريم کم که نه! هر روز، کم کم می خوريم خنجری بر قلب بيمارم زدند
بت پرستم ، بت پرستی کار ماست من نمی گويم که ، خاموشم مکن آه ، در شهر شما ياری نبود ؟! کوه کندن ، گر نباشد پيشه ام چند روزی هست، حالم دید نی است شاعر:؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط یک سراب |
|
|
مدتها بود می خواستم این شعر استاد " مشیری" رو که خیلی هم دوستش دارم و اسم وبلاگم :::آسمانم بود و مهتابم نبود::: رو هم از همین شعر گرفتم بذارم تو وبلاگ ، اما نمی شد مثل اینکه حالا وقتش شده ************* نغمه ی خاطر نواز مرغ شب ، کاروان ماه می پیمود راه نیمه شبها آسمان را عالمی است ، آه اگر این آسمان ، بی ماه ، بود... از جهان آرزوها ، بوی جان ، بر فراز باغ ، دامن می کشید از بهشت نسترنها می گذشت ، بال خود بر گونه ی من می کشید اختران ، قندیلها آویخته ، زیر سقف معبد نیلوفری کهکشان ، لرزنده همچون دود وعود ، می کند در بزم ماه افسونگری رازهای خفته در آفاق دور ، در سکوت نیمه شب جان ، می گرفت پر به سوی آسمانها می گشود ، دامن ماه درخشان می گرفت خوشتر از شبهای مهتاب ِ بهار ، عالم دیگر کجا دارد خدا ؟؟؟؟ عالم عشق و امید و آرزو ست """ عالم تنهایی و اندیشه ها """ در فضای روشن و بی انتها ، راه سوی آسمانها باز بود چشمه ی نور وصفای ماهتاب روح من ، دیوانه ی پرواز بود... نیمه شب ، بر عالم افلاکیان ، با دلی افسرده می کردم نگاه همچنان در پهن دشت اشتیاق ، کاروان ماه می پیمود راه... اشک حسرت ، چهره ام را می گداخت دیگر از غم ، طاقت وتابم نبود زانکه در این کوره راه زندگی " آسمانم بود و مهتابم نبود " پرده ی جانکاه ظلمت ، را بسوز ای دل ِمن ، شعله ی آهت ، کجاست ؟؟!! جانم ازاین تیرگی ، بر لب رسید آسمان ِعمر من ، ماهت ، کجاست؟؟؟!!! * فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط یک سراب |
|
|
خیال خام پلنگِ من ، به سوی ماه جهید ن بود و ماه را از بلندایش ، به روی خاک کشیدن بود گل شکفته ، خدا حافظ ..اگر چه لحظه ی دیدارت شروع وسوسه ای در من ، به نام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیم ، موازیان به نا چاری که هر دو در باورمان ، ز آغاز ، به یکد گر نرسید ن بود اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد، اما بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من فریبکار دغل پیشه ، بها نه اش ، نشنیدن بود ............. **** ************* چه سر نوشت غم انگیزی است که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط یک سراب |
|
|
اینبار میخواستم به بهانه ی نزدیک شدن والنتاین یه آپ بکنم و بگم باوجود اینکه این جشن برگرفته از فرهنگ غربیهاست اما هر چیزی که بهانه ای برای شاد بودن و شاد کردن باشه ارزش نوشتن و فکر کردن رو داره ... اما با دیدن مطلبی در یکی از کلوبها که دوست عزیز مون "آقای احمد کامبخشی" به نقل از "دکترسپنتا" نوشته بودند نظرم عوض شد، بذارید یه چیزی رو همین جا اعتراف کنم: من بعنوان یک ایرانی در مورد جشن" مهرگان" خیلی خیلی کمتر از جشن"والنتاین "می دونم... با خوندن این مطلب بهتردونستم اون رو تو وبلاگم بذارم تا اگر دوستای عزیزم هم مایل بودند در این مورد چیزی بدونند بتونند استفاده کنند }}}پس لطفا اگه این پست رو می خونید تاآخر بخونید{{{
اجازه بدهيد در آغاز اين يادداشت کوتاه بگويم که نه تنها من به هيچ روي با ارزشهاي فرهنگ غربي مخالف نيستم، برعکس بر اين باورم که فرهنگ همهي ملتها ارزشهايي دارد که شايستهي ستايشاند و قطعا فرهنگ کشورهاي غربي و حتي عربي هم از اين گونهاند. اما اين هرگز به اين معنا نيست که ما به ارزشهاي فرهنگي خودمان پشت پا بزنيم و نابخردانه شيفتهي فرهنگ ديگران شويم. من به آرمان جهاني شدن يا فرهنگ جهاني احترام ميگذارم؛ اما اين بدان معنا نيست که بپذيريم تا يک فرهنگ بر ديگر فرهنگها مسلط شود و اين ابزاري بشود براي سلطهي اقتصادي و سياسي يک يا چند کشور بزرگ بر ديگر ملتها. حال اگر ميبينيم که ما داريم آهسته آهسته آيينهاي زيباي خودمان را فراموش ميکنيم و دل به نغمههاي ديگر ميسپاريم از دو حال خارج نيست : يا ما دچار يک بيغيرتي عظيم فرهنگي شدهايم ؛ يا در يک خواب عميق فرهنگي فرو رفتهايم، وگرنه کدام ملت را سراغ داريد که به اين آساني تن به استعمار فرهنگي بسپارد و صدايش هم در نيايد. 14 فوريه براساس يک باور قرون وسطايي روز جفت گيري پرندگان است. "از طرف ولنتاين تو ...." " لوپرکاليا " (LUPERCALIA) داشتند. در بخشي از اين جشنواره دخترها نام خود را مينوشتند و درون جعبهاي ميانداختند و پس از آن هر پسر يک نام را به صورت شانسي از درون جعبه بر ميداشت. به اين ترتيب آن دو در طول جشنواره به عنوان دوست پسر و دوست دختر با هم بودند. البته در مواردي اين دوستي به ازدواج هم ميانجاميد. بعدها کليسا تصميم گرفت که اين جشنواره را به نفع خود مصادره کند و به يک جشن مسيحي و يادبود روز اعدام کشيش «سنت ولنتاين» تبديل کند. شايد نقش رسانههاي گروهي داخلي و خارجي در اين ميان ناديده گرفته شود. اما حقيقت اين است که اگر اين رسانهها به ويژه شبکههاي ماهوارهاي فارسي زبان خارج کشور و يا دوستان وبلاگ نويس، آن قدر که در مورد ولنتاين سخن ميگويند و مينويسند، يک دهم آن هم در مورد مهرگان سخن ميگفتند امروز جوانان ايراني که تشنهي جشن و شادي هستند، اين چنين به آيينهاي بيگانه دل نميباختند. ولنتاين به راحتي جاي خالي جشن مهرگان را در دل جوانان ما پر نمي کرد.
مهرگان روز عشاق در فرهنگ ايراني است. يکي از آيينهايي که در روز جشن مهرگان بيش از روزهاي ديگر به آن توجه ميشود، مهرورزي و ابراز عشق به همهي همنوعان و نزديکان، بستگان و دوستان است و افراد به آناني که عشق ميورزند، هديههاي گوناگون از جمله دستهاي گل بنفشه هديه ميدهند. و اما در پايان ذکر دو نکته را ضروري ميدانم . مهرگان بر بنيان مهرورزي آگاهانه و خردورزانه و پايدار بر يک پيمان مستحکم اخلاقي بين دو دلداده استوار است. اما والنتاين بيشتر مروج عشقهاي کوچه بازاري و سطحي است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط یک سراب |
|
|
این نگهبا ن سکوت شمع جمعیت تنهایی راهب معبد خاموشی ها حاجب در گه نو میدی سالک راه فراموشی ها چشم بر راه پیامی ، پیکی گرمی بازوی مهری ، نیست خفته در سردی آغوش پر آرامش یاس که نه بیدار شود از نفس گرم امید سر نها ده است به بالین شبی که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر ای پرستو برگرد! ای پرستو که پیام آور فروردینی بگریز از من بگریز ... باغ پژمرده ی پامال زمستانها چشم بر راه بهاری نیست گرد آشوبگر خلوت این صحرا گرد بادی است سیه ، گرد سواری نیست.... "دکتر علی شریعتی" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط یک سراب |
|
|
""هفته پیش تولدم بود"" یک سال دیگر گذشت... هفته پیش ، روزپنجشنبه ، برابر با 12 بهمن ، اول فوریه، روز تولد مهتاب تنهای آسمان بی ستاره بود یک سال دیگر هم گذشت ، یک زمستان دیگر رفت ... یک سال دیگر هم گذشت، 365 روز دیگر ... 365 غروب و طلوع دیگر را از دست دادم... 356 روز دیگر به مرگ و نیستی نزدیکتر شدم.. 365 آسمان بی ستاره را تاریک و بی نور به 365 صبح بی امید گره زدم تا باور کنم که هستم ... اما باور بودن در میان نبودنها سخت است.... هفته پیش روز تولدم بود از قبل تصمیم گرفته بودم به کسی نگم چرا باید روزی رو که برای خودم هم مهم و زیبا نبود برای دیگران مهم جلوه میدادم؟؟؟ با یان وجود تمام روز منتظر یک تلفن ، یک تبریک خشک وخال بودم .. اما به جز یک دوست مهربان و بامرام به یاد داشت که در این روز نه چندان مهم ، کسی به افراد این دنیای خاک اضافه شده است و دیگر هیچ... هفته پیش تمام شب رو فکر کردم تا شاید به یاد بیاورم که در طول تمام این روزهای بلند و کوتاه در سراسر این 365 روز که پشت سر گذاشتم چه کار مفیدی کردم که به بودنم شاد باشم هیچ نیافتم... هیچ ... ""تنها کار مفیدی که کردم فقط همین ترم گذشته یه کوچولو خوب درس خوندم اونم نمی دونم چرا؟؟؟"" واقعا وحشتناکه فقط راه رفتم و اکسیژن هدر دادم اونهم نه یک روز، نه دو روز، 365 شبانه روز و بازهم راه میرم وبازهم زمین اشغال کرده ام و بازهم زنده ام و به زنده بودنم دلخوش تا شاید در یکی از این شبها و روزهای گذران و طولانی برای یک بار هم که شده -حتی کوتاه- زندگی کنم، نه اینکه فقط زنده باشم....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط یک سراب |
|
|
::::::توجه::::: دوستان خوبم، ضمن عرض تسلیت به مناسبت ایام سوگواری" ابا عبدالله الحسین(ع)" می خواستم در خورحال این روزها یه آپ بکنم اما بدبختانه کم آوردم از همه ی عزیزانی که این آپ رو می خونند عاجزانه میخوام که این آپ رو کامل بخونند و روش فکر کنند و اگر عزیزی تونست و خواست کمکم کنه ممنو ن می شم منتظر نظراتتون هستم عزیزان ::غربت آفتاب:: ""صد دفتر از بلای حسین گر کنی رقم نبود یک از هزار برابر چه می کنی"" اینبار می خواهم از عاشورا بنویسم ازعشق ، از کربلا اینبار می خواهم با قلم شکسته ی خویش از غربت آفتابی بگویم که چهارده قرن پیش بر بلندای نیزه ها تمام حقانیتش به اهتزاز در آمد اما هنوز هم به غربت همان روز دهم محرم سال 61 هجرت باقی مانده است... از روزی که خود را شناختیم از زمانی که توانستیم حرفی بر زبان جاری کنیم و دستی بر سینه بگذاریم و آبی بنوشیم در گوشمان زمزمه کرده اند : حسین ، کربلا ، عشق حسین ، عاشورا ، تشنگی حسین ، مظلومیت ، شهادت پدرانمان هنوز هم جرعه آبی نمی نوشند مگر اینکه بر لب تشنه ی حسین و یا رانش سلام بفرستند اما مگرحسین که بود؟! هر بار که پرسیدم هیچکس جوابی نداشت .... پرسیدم چرا باید گریست ؟؟؟چرا باید بر سینه و سر زد؟؟؟ مگر درعاشورا چه گذشت بر خاندان آفتاب؟؟؟ خواستم از عاشورا بگویم : سال 61 هجرت ، ظهر دهم محرم ، صحرای داغ و سوزان نینوا ، صدای شیهه ی اسبان بی سوار خیمه های سوخته ، تیر های نشسته بر پیکرهای بی سر و سرهای بر افراشته بر نیزه های جهل و کین و فریاد تشنگی فرات که تا ابد شرمسار خواهد ماند و پیکر چاک چاک ثارا... و عشق که در مسلخ سر در قربانگاه نهاده... و دیگر هیچ .... قلم شکسته ام نیز تاب نوشتن چیزی را ندارد که ازدرک عظمت آن عاجزم مایه ی بدبختی و شرمساری است برای کسی که خود را عاشق آفتاب میداند و تمام نصیبش از نور درخشان و پاک آن حتی برای روشن کردن زیر پایش هم کافی نیست.... مایه ی بدبختی و شرمساری است برای کسی که خود را شیفته و شیعه ی حسین (ع) می داند و از حسین ، تنها یک پیکر بی سر و مظلوم از عاشورا تنها صدای چکا چک شمشیرها و خیمه های سوخته به یاد دارد و کربلا را تنها از تربت پاک و شفا بخشش می شناسد که شاید مرهمی بر دردهای دنیوی اش باشد... :::: بهتر آن است که خاموشی گزینم و در گوشه ای از شرم نشناختن آفتاب بمیرم:::: :::::::::::::::::::::::::::::: لطفا قبل از نظر دادن این آپ رو از اول تا آخر بخونید با سپاس |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط یک سراب |
|
|
مرا بشکن تو را با اشک و خون از سینه بیرون راندم ، آخر هم که تا در قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را مگو با من ، مگو دیگر، مگو از هستی و مستی من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم که گلهای نگاه و خنده ها یم رنگ غم دارد مرا از سینه بیرون کن ، ببر از خاطر آشفته نامم را بزن بر سنگ جامم را مرا بشکن ، مرا بشکن... کنون کز من به جز مشت پری بر آشیان ما نده و آهی زیر سقف آسمان ما نده ، بیا آتش بزن این آشیان این بال و پرها را رها کن این دل غمگین تنها را... تو را ، راندم ، تورا ، راندم که دست دیگری بنیان کند بنای عشق و امید ت تور ،ا راندم، ولی هرگز مگو با من ، که اصلا معنی عشق و محبت را نمیدانی که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم ... تورا راندم ، ولی آن لحظه گویی آسمان میمرد جهان تاریک میشد، کهکشان میمرد درون سینه ام دل ، ناله میکرد: باز کن از پای زنجیرم که بگریزم به دامانش بیاویزم به او با اشک وخون گویم مرو! من بی تو میمیرم.... ولی من در میان های های گریه ، خندیدم که بی تو ،هرگز، نه آنی، بی تو ، یک تک شاخه ی عریان پائیزم دگر از غصه لبریزم در این دنیا بمان ، بی من برای دیگری سرکن نوای عشق قلبی را بخوان در گوش جان د یگری آوای هستی را تو ای تنها امیدم ، بی من از آن کوچه ها بگذر مرا یکدم بیا د آور، بیا د آور که میگفتم : بیا امید جان من ، بیا تن را ز تیر آرزوها یش جدا سازیم بیا میعاد خود را بر جهان دیگر اندازیم... بیاد آمد ، که اکنون ، بی تو ، خاموشم.... بیاد آمد – که اکنون – بی تو- خاموشم.... بی تو خاموشم..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط یک سراب |
|
|
اطلاعیه بیدن وسیله به اطلاع دوستان عزیزمی رساند به علت بدی شرایط درسی و مصیبت امتحان گرفتگی تا اطلاع ثانوی مشترک مورد نظر خارج از محدوده می باشم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط یک سراب |
|
|
نگاه كن كه غم درون ديده ام
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط یک سراب |
|
|
چه شد شاعر ، که در باغم ، گلی ، دیگر نمی روید به آهنگ قدمهایم ، کسی شعری نمی گوید چه بیهوده ، گل آلوده ، که بار ان هم نمی شوید ببین حتی گل ِشب هم ، شب مارا نمی بوید هنوز از تو در این میدان ، صمیمی تر، نمی بینم از این تنها درخت شب ، کسی راسر، نمی بینم هنوز این من ، هنوز این تو ، قدیمی تر ولی از نو به جز چشم سیاه تو ، شبی دیگر نمی بینم غم چشمان آهو را ، تو می فهمی عبور از نور جادو را ، تو می فهمی غریق و موج و پارورا ، تو می فهمی سکوت هر غزل گو را ، تو می فهمی تو می فهمی ، تو می فهمی ، تو می فهمی ..
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط یک سراب |
|
|
کسي ما را نمی جويد دريغ از من، نمي کردی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط یک سراب |
|
|
وجنون ، تبلور همان شبنم احساسی است
که در یک روز سرد ، بر روی شاخه ی نازک بلوغ در تقدیر سرما یخ بست...
باید امشب بروم... باید امشب ، چمدانی را که به اندازه ی تنهایی من ، سنگین است ،بردارم و از اینجا بروم باید امشب بروم..کفشهایم کو؟؟!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 8:15 قبل از ظهر توسط یک سراب |
|
|
گاهی میترسم... آری گاهی میترسم که حتی پیغام هایم را چک کنم ... مبادا خبری از تو نباشد.... گاهی میترسم... آن وقت ها که مدت ها بی خبر از تو می مانم و هیچ جا جز در خاطره ام خبری از تو نیست. گاهی میترسم که دیگر هرگز جای پایت را نبینم ... و امروز میترسم که .... میدانی من از روزی که خودم را شناختم.... از روزی که خود را باور کردم دانستم که باید بنویسم چون تو میخوانی ... من از آن روز به بعد همیشه می ترسم... می ترسم که نیایی یا ... یا نخوانی ... یا نه!!! بدتر!!! بخوانی و دوست نداشته باشی. من همیشه میترسم اما ....می نویسم باور کنم یا نه، باور کنی یا نه ، دنیا، دنیای تلخی است... دنیایی که نه مال من است نه مال تو ... تلخ است اما حقیقت دارد که هیچ فرقی نمیکند. هیچ فرقی نمی کند که من باشم یا نه.. اینکه من گاهگاهی کاغذ ها را خط خطی کنم و اسم خط خطی هایم راشعر بگذارم یا نه،...اینکه صبح که از خواب بیدار میشوم ببینم..... اصلا اینکه صبح از خواب بیدار شوم یا نه..... بگذارماه هم نتابد، بگذار پرنده ها هم از پشت این تنها پنجره کوچ کنند، بگذار آسمان هم لج کند و تنها سکه اش را در جیب های شلوار وصله دارش پنهان کند، بگذار همه دنیا من و نوشته هایم را نادیده بگیرند. اما این بار این منم که می گویم هیچ فرقی نمیکند. آری هیچ فرقی نمیکند اگر خورشید امروز هم نتابد، اگر باز هم ستاره ها امشب سرشان را از زیر لحاف ابر بیرون نیاورند، اگر پرنده ها باز هم آوازشان را از من دریغ کنند. آری ! هیچ فرقی نمیکند، من تا زمانی که عطر یاد تو در حافظه ام پیچیده ، تا زمانی که باور دارم تو هم چشمانت را به همین آسمان دوخته ای ، تا روزی که هنوز دفترم تمام نشده، هرشب ، زیرنور مهتاب کاغذ ها را خط خطی خواهم کرد و یادداشت های دلتنگی ام را شعر خواهم نامید. تا وقتی که می دانم تو هستی ، تا زمانی که امیدوار باشم روزی سری به خانه ی دلتنگی ام خواهی زد وبر شیرازه ذهن از هم گسیخته ام دستی خواهی کشید من می نویسم و باور دارم روزی – که شاید همین نزدیکی باشد- در گذر از کوچه ی انتظار، لحظه ای ناب تو را خواهم دید. """ نمی دونم چرا اینار و نوشتم"""
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط یک سراب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دیگر بر هیچ دیواری از عشق نخواهم نوشت
و شروع میکنم، تمام دیروزم را خط زدن در مسیر دور شدن از شعرهای عاشقانه ، عزیز ترین چهره ها را هم به باد خواهم سپرد.... حتی نام تو را ، از یاد خسته ام .... و به نیلوفران آبی قسمت می دهم : نگو ، نگو که او هم مثل تمام رفته ها رفته است .... می دانم ، می دانم ، اگر بمانم،تو، نخواهی ماند.... |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| پیوندها |
|
وجدان پاک همیشه آزاد است ( لیلی خودم) عصر یخی ( آقا کامبیز) دایره ی کفر ( کافر ) سرزمین تنهایی من ( شبآهنگ ) دوستت دارمها آه چه کوتا هند ( آقا مهدی ) |
|
RSS
|